به قشنگی احساس
به بزرگی قلبت
می دانم انچه را
که تو باورش نداری
خسته ام
از همه ی این ادم ها
نمی خواهم وجودی در من باشد
نه روحی و نه جسمی
می خواهم در خلا باشم
نه حسی و نه روحی در من
به قشنگی احساس
به بزرگی قلبت
می دانم انچه را
که تو باورش نداری
خسته ام
از همه ی این ادم ها
نمی خواهم وجودی در من باشد
نه روحی و نه جسمی
می خواهم در خلا باشم
نه حسی و نه روحی در من
زیباترین لحظه های
پر عصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من!
ای شط شیرین پر شوکت من!
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت.
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده استجابت.
"مهدی اخوان ثالث"
ثانیه ها بی حوصله
زیبایی این دنیا کجاست؟
در دستان من!!
در دیده تو!!
یا در همین قلب های تیره!!
دستانم خالی ست
دیده ام بر از التماس
اشک از روزنه نگاه
جاری ست...
خاطره ایی نمایان
کسی ارامشی در او نیابد
سهم او چیست؟
بارها و بارها
بی صدا در خود شکست
با هر نگاه
با هر صدا
او زخمی خاطره هاست
او کیست؟
نمی دانم!!
سكوت كن..
اينجا سكوت اجباري ست..
اگر چه حرف و غزل در نگاهمان جاري ست..
اما...
هيچكس ان را نمي خواند..
كسي نيست كه احساست را درك كند..
باور اينكه كسي باورت ندارد سخت است..
كسي معناي حرفهايت را نداند سخت است..
سخت است سكوتي كه توام با غفلت باشد..
با مرور خاطره هايم سكوت غمبارست..
چقدر زمان به تندي مي گذرد..
ثانيه ها مي گذرند بدون انكه به عقب برگردند..
اي كاش..
در نگاه ديگران بتوانيم سادگي را بيابيم..
بايد ساده فكر كرد..
چقدر دلم براي سادگي ادم ها تنگ شده است..
اگر چه حرف و غزل ناتمام مانده ولي..
در دنياي من سكوت بايد كرد..
سكوت اجباري ست..
سكوت كن....
سكوت كن دلم!!!
دستهاش
آسیب دیدهاست
دلاش
آسیب دیدهاست
ماهیشده است، ماهی ...
عین هماین که توی حوض
با اینهمه
دوستات دارد
هنوز
مردم
اینجوری عاشق میشوند
گاهی راحتتر از این
"مرتضي حق شناس"
هیچ جای زمین نیست
جز در قلب دیگران
چه کسانی هستند؟!
مي توان تفريق...
مي توان در ديگران ضرب شد...
مي توان تقسيم...
مي توان چون دو خط موازي هميشه باشيم در كنار هم...
مي توان خاطره اي شد تنها در خيال هم...
تا اخرین ستاره ای که برای چشم های خسته ی پنجره لالایی می خواند..
می دانم دیگر کسی نیست تا در لحاف سیاه اسمان در انتهای یک خیابان بلند در انتظار
صبح خوابی ببیند و سر چهار راه دستش را در روبروی دستهای مردم دراز کند...
می دانم روزی می اید که انچه را در دیوان عشق خواندیم برایمان معنا می کند...
براي من زندگي همچون پروازي در اسمانها باشد..
پروازي كه اوج گرفتن در ان جرم است..
اينك كه جرم ان شكستن بالم باشد..
حال در گوشه اي با بغضي در گلو نشسته ام!!
با خود زمزمه مي كنم:
"خدايا بال و پرم باش
مي خواهم مانند اين ابرها در كنارت بمانم
مي خواهم تنهايم را با گرماي وجودت پر كنم"
سكوتي عجيب وجودم را تسخير مي كند..
سكوتي كه ارامش را دوباره به من باز مي گرداند..
چشمانم با لالايي اين ارامش بسته مي شوند..
حس عجيبي دارم...
مي خواهم پرواز كنم....
ولي نمي توانم.....
چشمانم را در برابر غروبي زيبا مي گشاييم..
غمي وجودم را فرا مي گيرد..
شايد يك روز بتوانم به اسمان برگردم..
شايد...